توی زندگی، خیلی از آدما (از جمله من) بعد از هر اتفاق ناراحت کننده ای غرق در غم، فکر و “سیاه چاله ای از تنهایی” میشن.
وضعیتی شبیه “Loneliness of Too Much Time”، که حس میکنی زمان متوقف شده، ولی برای تو نه! دنیا فریز شده، ولی تو حس نمیکنی و در یک جهان ایستا در حال قدم زدن هستی. مدام تلاش میکنی که از سیاه چاله خارج بشی، فراموش کنی یا چیزی رو حس کنی، اما موفق نمیشی 🙁
زمان، ممکنه به تدریج کاری کنه که اصلا یادت بره توی سیاه چاله هستی، اما ممکنه فقط باعث بشه ثانیه های بیشتری به سیاه چاله نگاه کنی.
در این وضعیت آشفته، یاد یک جمله از دکتر زوس1 افتادم: “به خاطر اینکه تموم شد گریه نکن، به خاطر اینکه پیش اومد لبخند بزن“.
این جمله خیلی جا ها بهم کمک کرد، هر وقت یادش میافتم کلا متوجه میشم اون سیاه چاله کلا وجود نداشته! و من اطرافم رو فقط اونطور تصور میکردم. غم، همیشه بعد از دوره ای از خوبی ها رخ میده و هنر اصلی زندگی اینه که غم رو هم بخشی از زندگی بدونیم. مثل فیلم های درام که رولر کوستری از خوبی و غم هستن. غمِ بعد از دوره خوشی رو نباید بولد کرد، چون باعث میشه خوشی ها فراموش بشن. “لبخند بزن به خاطر اینکه رخ داد” و به خوبی ها و خوشی های رخ داده فکر کن.
البته من هیچ وقت نتونستم غم ها رو فراموش کنم یا حذفشون کنم. اما به تدریج تونستم باهاشون کنار بیام، نسبت بهشون بی حس بشم و به عنوان بخشی جدانشدنی از زندگی بپذیرمشون.
- از Atkin’s Bookshelf’s Famous Misquotation:
این نقل قول رو من این همه سال از دکتر میدونستم، در صورتی که در موردش تحقیق کردم و متوجه شدم که این نقل قول، ترجمه بخشی از شعر Bright Days از یک شاعر آلمانی به نام Ludwig Jacobowski هستش ↩︎


دیدگاهتان را بنویسید